خرید بک لینک
دیروز چندبار اومدم پست بزارم ولی ی خط مینوشتم پاک میکردم اصلا حسش نبود... این ماه حسابی خاله پری اذیتم کرد...همش ضعف داشتم تا دیروز که یکم بهتر شدم...حسابی به خودم رسیدم آرایش کردم و لباس خوشگل پوشیدم...تصمیم گرفتم برنجک درست کنم و قبل اومدن آقای خونه دست بکار شدم... ی کمش دیگه مونده بود که از راه رسید آقای خونه مگشنه ش بود شام خورد...تبسمم قبلش گرسنه بود خورده بود منم اصلا اشتها نداشتم...آقای خونه شامشو خورد منم برنجکم رو درست میکردم و حرف میزدیم...بعد رفتیم تو هال تی وی دیدیم...من و تبسم برنجک خوردیم آقای خونه نخورد گفت شام خوردم سیر سیرم واسه ی لیوان آبم جا ندارم خخخ...ناهار من و تبسم قورمه سبزی خورده بودیم از همون برای آقای خونه گذاشته بودم...عشق کرد دید غذا قورمه سبزیه میگفت لامصب من رژیم دارم از این غذاها درست نکن خخخخ جونم براتون بگه تبسم انقد تو خونه برنجک ریخت که نگین...منم هرگز تبسم رو دعوا نمیکنم آت و آشغال بریزه...بچه س نمیفهمه که...آقای خونه برام خاطره تعریف میکرد منم دیگه اتقد خندیدم فکم درد گرفته بود تبسمم برای خودش همون دور و بر میپلکید و برنجک میریخت دیشب از اون شبا بو

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 16:08

بعد اینکه پستمو ثبت کردم رفتم سروقت کارام...گاز رو پاک کردم و ظرفارم شستم آشغالا رو بردم گذاشتم دم در...لوبیا چیتی رو بار گذاشتم...نون خشکا و ظرفای پلاستیکی جمع شده رو بردم ریختم تو گونی ای که بقیشونم اونجا ریخته شده تا پسرصابخونه بیاد ببرتشون...تبسم بیدار شد و نتونستم برم کابینتا رو دستمال بکشم...کلی باهم بازی کردیم رو تخت...قربون خنده هاش برم انقد خندید که منم سرحال شدم حسابی! صابخونه برام آش ترش ی کاسه آورده بود گرمش کردم بخوریم که خانم کوچولو دوست نداشت و نخورد دیگه رفتم نون و پنیر آوردم خوردیم و تی وی دیدیم خیلی چسبید بهمون تبسم مشغول بازی شد منم رفتم کابینتا رو دستمال کشیدم دیگه کاری نداشتم و فیلم کیمیا رو نگاه کردم...آقای خونه هم چند دقیقه بعدش اومد...برام ی شاخه گل آورده بودواسه تبسمم هرروز غروب خوراکی میگیره بهش داد و گفت ی چی براش گرفتم ببینه بال درمیاره گفتم چی؟که دوتا بادکنک از این عروسکیا بامزه هست از اونا براش از تو مترو خریده بود...براش باد کرد وای که دختری انقد ذوق کررررررررررداز شادی بادکنکا رو گرفته بود دستش و تو هال میدوئید و خوشحالی میکرد...واقعا چه خوبه آدم تو خونه

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 16:08

سلام عشقولیا حالتون چطوره؟ چندشب بود میخواستم زود بخوابم ولی هی نمیشد که نمیشد تا دیشب تبسم رو بغلم گرفتم که بخوابه بعد بیام پست بزارم که خواب رفتم وقتی بیدار شدم دیدم تبسم رو دستم خوابهساعت هم ۲:۳۰ بود که دیگه پست نذاشتم و بازم خوابیدم...اگه خدا قبول کنه شبا دیگه زود میخوابموالا خسته شدم خودم خب بریم سر اصل مطلب...از کجا بگم؟از چهارشنبه بگم که بعدظهر آقای خونه زنگ زد که خداروشکر حقوق رو دادن و هرچی میخوام برای خونه براش پیام بدم...شارژم برام ریخته بود...حسابدار اداره این چندروز برای خودش خوش و خرم رفته بود مسافرت و برای همین حقوق ها واریز نشده بود غروب که اومد دیدم یاخداااا ی عالمه گل کلم گرفته برای ترشی...میگم خب هویج و کرفس و ...کو؟میگه عه اینا هم باید باشه؟قربونش برم فکر کرده فقط با گل کلم ترشی میزارن خخخ گفت باشه پس فردا برات میگیرم هرچی که احتیاجه گفت چون دیر رسیدم مرغ فروشی سر خیابون بسته بود مرغم فردا برات میگیرم گفتم مشکلی نیس...دیروز که اومد مرغ و جگر و پامرغ گرفته بود...وای اصلا چندشم میشه میبینمش اما برای بچه ها فوق العاده مقویه...باید برای تبسم باهاش سوپ درست کنم وروجک بخو

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 16:08

یعنی باورم نمیشه آخرین پستم برای جمعه س...چه زود گذشت آخهههههه!!!! دیشب میخواستم بیام پست بزارم ولی مثل روزهای دیگه با اینکه کلی گفتنی داشتم تنبلی کردمحالا ی روز که اصلا حرف خاصی واسه گفتن ندارم هی ی چی قلقلکم میده بیام حتی شده ی کم چرت و پرت بنویسم قبلنا خیلی حافظه توپی داشتم اما جدیدا حافظه م شده در حد حافظه ماهی خخخ باید کلی فک کنم تا از جزئیات بنویسم از دیروز بگم که واسه ناهار ی زرشک پلو با مرغ توپ درست کردم و با تبسم خوردیم...(کلی فکر کردم تا یادم اومد دیروز چی خوردیم)خب من دیگه خودمو قانع کردم که هرروز باااید،جارو بزنم و اما و اگرم نداره...تبسم گلی رحم نمیکنه بهم البته خدایی خیلی دخملی تمیزه و اونجوری نیس که از عمد بخواد آشغال بریزه یا شلخته باشه ولی مثلا من خوشم نمیاد بچه رو مجبور کنم که الا و بلا باید ی جا بشینی و کیکتو بخوری...بابا مگه قراره چندسال بچه بمونه؟مگه قراره چندسال بپر بپر و شیطونی کنه؟ولشون کنیم ی کم انرژیشون رو تخلیه کنن مثل ماها تو خونه های ویلایی با حیاط بزرگ،بزرگ نشدن که سر و تهمون رو میگرفتن تو باد و بارون و سرما و گرما تو حیاط و کوچه با کلی بچه قد و نیم قد با

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 16:08

جالبه بدونین من اصلا مزاحم وبلاگی نداشتم تا روزی که ی پست اینجا گذاشتم و به بعضیا رمز ندادم جالبه که از همون موقع این مزاحمتا شروع شد کامنتا کم و بیش به دستم میرسیدن و تایید نمیکردم تا امروز...کامنت رو که خوندم رفتم وبگذرم رو چک کنم تا ببینم کیه...اصلا آدرس رو دیدم ماتم برد...هرچند حدس زده بودم اون طرف کیه... واقعا برات متاسفم خیلی خیلی متاسفم همه این جلز و ولزتات برای ی رمزه؟یا اینکه...؟؟؟؟؟؟ بهرحال اونقد برام بی ارزشی که نه اسمی ازت میبرم ن حتی به روت میارم ولی برو خودتو درست کن بخدا تو مریضی...اینجوری فقط،به خودت ضربه میزنی من فقط امیدوارم اشتباه کرده باشم چون ازت انتظار نداشتم انقد وقیح باشی فکرم نکن همیشه ساکت میشینم نه جانم دفعات بعدی ی جور دیگه باهات برخورد میکنم دوستای گلم اصلا دوست ندارم تو وبم که انقد دوسش دارم این موضوعات پیش پا افتاده رو پست کنم واقعا برام مهم نیس کسی اینجا رو دوست نداره اما فکر اینکه کسی میاد مزاحمم میشه که اصلا ی جور دیگه درموردش فکر میکردم برام ناراحت کننده س...هرچند بازم میگم فقط امیدوارم اشتباه کرده باشم اما خب وبگذرم خیلی دقیقه نمیدونم واقعا نمیدو

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 16:08

این جمعه هم مثل جمعه قبل آقای خونه رفت سرکار اصلا امروز شبیه جمعه ها نبود...شبیه ۲۲بهمنم نبودسالهای پیش تی وی رو روشن میکردم راهپیمایی رو نگاه میکردم امروز اصلا دل و دماغ نداشتم چون دیروز تو بارون رفتم بیرون کار داشتم همون برام دردسر شد و از پا افتادم...کل دیروز بعدظهر رو ی پتو روم کشیدم و دراز کشیدم رو مبل...بدنم کوفته بود و بی حوصله بودم...واسه شامم عدسی گذاشته بودم که آقای خونه اومد دید من بیحال افتادم خودش سفره انداخت و شام خوردیم... سرسفره گفتم عدسی امشب از سری های قبل خوشمزه تر نشده میگه اره چی ریختی؟گفتم والا سری های قبل کلی براش مایه میزاشتم هی بهش سر میزدم امروز بیچاره قابلمه فقط تو سر خودش کوبیده و اصلا نرفتم نگاه کنم ولی خوشمزه تر شده...والا عجیبه بعد شامم که ی بالش برداشتم جلو تی وی دراز کشیدم جشنواره فیلم فجر رو دیدم و وسطاش خوابیدم...بدنم درد میکرد ی چی تو مایه های خواب و بیداری بودم...همون نیمچه خواب باعث شد تا شش و نیم صبح نتونستم پلک رو هم بزارم...واقعا بیخوابی خیلی بده ها...اینکه هرکاری کنی و خوابت نبره امروزم که دم ظهر بیدار شدیم من و تبسم...باز بیحال بودم ولی دیگه ن

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 16:08

وحشتنااااااک خسته م...ولی گفتم بیام پستمو بزارم...اصلا من آخرشب پست گذاشتم که گذاشتم نذاشتم دیگه فرداش نمیتونم با جزئیات تعریف کنم... از دیروز بگم که کارای خونه رو کردم واسه تبسم سوپ پای مرغ درست کردم...درمورد پای مرغ تو نت سرچ کنین...حتما مامانای مهربون واسه بچه هاتون سوپ پای مرغ درست کنین سرشار از ویتامینه...دیدم بیکارم دلم طاقت نیاورد صبر کنم آقای خونه بیاد و وسایل ترشی رو خرد کنیم رفتم سفره پهن کردم کنار بخاری(جای همیشگیم)و کلم و کرفس و هویج و...خرد کردم دبه ها رو هم گذاشتم کنار و آب گذاشتم جوش بیاد تا سرد شد دیگه ترشی رو بزارم...ی بسته جیگرم گذاشتم بیرون یخش آب شه برای شام...آقای خونه که رسید من دیگه کارامو کرده بودم...اصلا از در اومد تو دیدم ناراحته مثل همیشه سرحال نیس...گفت اینا رو تنهایی خرد کردی گفتم اره دیگه صبر میکردم تو میومدی دیر میشد فقط،زحمت شام رو بکش...لباساشو عوض کرد اومد آشپزخونه و دست بکار شد...ساکت بود...تو خودش بود...یدفعه گفت شیطونه میگه زنگ بزن به...(برادرشوهر)و بگو خبر کارای زنت رو داری تو محل کار(بقیه ش رو اتاق خصوصی براتون میگم)دیگه خیـــــــلی اعصابش خرد بود

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 16:08

سلوووووم مهربونا حال و احوال؟ الان بنده یک عدد خانم خونه بسیوووور خسته میباشم اما چون دیشب گفتم فردا پست میزارم اومدم که بدقول نشم...سریع بریم برای گفتن گفتنی ها صبح (شما بخون ظهر)من و تبسم بیدار شدیم...چشممون که به پنجره افتاد خیـــــلی غافلگیر شدیم آخه ی عاااالمه برف اومده بود و همه جا سفید بود...تبسم که کلی کیف کرد وقتی برف رو دید...رفتیم کنار پنجره ی کم عکس گرفتیم و باریدن برف رو نگاه کردیم...حس خوبی بود ناهار رو گرم کردم و خوردیم...سریع دست بکار شدم و گاز رو اول پاک کردم که آبگوشتمو بار بزارم...گاز اگه ی لکه هم روش باشه من نمیتونم روش غذا درست کنم...غذا انگار تمیز نیس انگار کثیفی گاز سرایت کرده به غذام...گازم باید بررررررق بزنه و روش غذا درست کنم...حتی اگه ی نیمرو ساده هم درست کنم بهم میچسبه...خلاصه گاز رو که پاک کردم آبگوشتمو بار گذاشتم و زیرشم کم کرد تا چندساعت برای خودش ریز قل بزنه و جا بیوفته بعد رفتم سراغ ظرفام و شستمشون...ظرفا که تموم شد دبه ها رو آوردم و خیارا رو من خشک میکردم تبسم میریخت تو دبهچه خیارشوری بشه این خیارشور که با دستهای کوچیک آبنبات خونمون درست شدهاولین خیار

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 16:08

تو این چندسال که از ازدواجمون میگذره هیچوقت ولنتاین رو جشن نگرفته بودیم نسبت بهش بیتفاوت بودیم...همیشه برام سوال بود مگه میشه ی روز رو فقط روز عشق نامید و تو همون ی روز عشق رو جمع کرد و هدیه داد؟هرروز روز عشقه...روز دوست داشتنه...خلاصه سرتونو درد نیارم روز ولنتاین مثل سالهای قبل نه تدارکی دیده بودم ن انتظار کادو داشتم...تا اینکه آقای خونه اومد خونه...ی پاکتم دستش بود و باهام اومد آشپزخونه...کادو گرفته بودهم برای من هم تبسم...واسه من ی شال و واسه تبسمم روسری عروسکی...چه ذوقی کردیم دوتایی...آقای خونه هم خوشحال بود چشاش برق میزد...شالم رو خیلی دوست دارم خیلی خوشرنگه...با اینکه گرون گرفته بود و دلم نمیخواست این همه هزینه کنه اما اعتراف میکنم ته دلم قیلی ویلی رفت برای این همه توجه...اینکه حتی وقتی دستش تنگ هم باشه برام بهترینا رو میخوادهرچند نباید ناشکر باشم بهمن ماه خیلی برامون پربرکت بود و مشکل مالی نداشتیم...خداروشکر خلاصه که شب خوبی بود و بسی سوپ ریز شدیمفرداشبش تصمیم گرفتم منم سوپ ریزش کنم(دوستم این کلمه سوپ ریز رو انداخته دهنم خخخ)تصمیم گرفتم از بیرون غذا بگیرم +کیک...غذارو که سفارش د

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 16:08

شنبه ساعت سه ظهر بود که در واحدمون رو زدن...من و تبسم ناهار میخوردیم رفتم درو باز کردم دختر کوچیکه صابخونه بود گفت اگه دوست داری و وقتم داری بجای فردا امروز بریم خرید...ی کم جلو در فکر کردم...خب آشپزخونه رو باید مرتب میکردم و کلی ظرف داشتم برای شستن ولی وسوسه خرید به جونم افتاد و گفتم باشه تا نیم ساعت دیگه آماده پایینم...تندتند غذا خوردیم و آرایش کردم و لباسای تبسم رو تنش کردم و بعدم خودم لباس پوشیدم و رفتم پایین...به آقای خونه هم خبر دادم...راه افتادیم رفتیم از سر خیابون ماشین گرفتیم...چندتا پاساژ سر زدیم و لباسا رو دیدم...قیمتا مناسب بود اما از مدلها اصلا خوشم نیومد آخه این مدلای عجیب و غریب چیه خدایی!!! مانتوها که دیگه وحشتناااااک...از الان انقد استرس برای مانتو دارم خدا میدونه...اون همه پاساژ و مغازه ها رو زیر و رو کردیم هیچ مدلی به دلم نشست...البته مانتو اون روز نمیخواستم ولی نگاه میکردم تا شاید مدلی چشمو گرفت و بعد خریدمش که...!!! فقط لباس***دودست گرفتم و ی شلوار برای بیرون و لوازم آرایشم... برای تبسمم ی دست لباس تو خونه ای گرفتم+لباس ***+گلسر+اسباب بازی...برای آقای خونه هم گرفتم

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 16:08

صفحه بندی